يندارهايی ، که يکسان برای جهانيان پيش نويس شدهاند، اگر هم جدا از مذهب باشند، به کردار برای بيشترين مردمان، ناسازگار و برای کمترين مردم سودآور هستند. زيرا مردمان با نگرشهای گوناگون، در ويژگیهای گوناگونی زيست دارند، هر کدام نياز به سامانی دارند که همساز با بينش ِ خود ِ آنها باشد.
پنداری، که از خرد ِ انديشمندان ِ کشور، در پيوند با تنشهای درون جامعه، بر نيامده باشد، مردمان را از فرهنگی، که از آن کيستی يافتهاندِ، جدا میکند و آنها را به سخنانی بی ريشه پيوند میدهد.
نشانههای ميهن پروری: سر زمين ايران هستی بخش و سرچشمهی فرهنگی است که فزايندهی خرد ِ مردمان و رويندهی انديشههای نوين است. در اين کشور، ميهن پرورکسی است: که آگاهانه و خردمندانه در فرشکرد ِ ايران و در نوساختن ِ فرهنگی بکوشد که از خرد ِ انديشمندان همين سرزمين تراوش کرده است.
خوارساختن ِ جهانيان برای خودستايی، دست اندازی به سرزمين ِ ديگران از آزمندی، پسمانده داشتن ِ ديگران برای پيشرفت، دينفروشی برای نادان پروری، همه از ويژگیهایناسيوناليسمهستند.
جهاندارانی که در کشور خود دين را از حکومت جدا و در کشورهای ديگر دين را، در سايهی حقوق بشر، بر مردم حاکم ساختهاند به کردار جهانيان را، به زهر عقيدههای خردسوز، میآزارند. در اين کاربرد، "حقوق بشر" ميدان ِ مردم آزاری، نه انساندوستی، میشود.
هيتلر نمونهی روشنی از جهان ستيزان بوده است که او در پوشش ِ ناسيوناليسمبه سرزمينهای ديگران دستدرازی کرده و به مردمان و فرهنگ آنان ستم وارد کرده است. او از آزمندی، در راه سرکوب و خوارساختن ِ ديگر مردمان، کشور و مردم آلمان را به جهانداران ِ ناسيوناليسم، که آنها اکنون ميهن پروری را نکوهش میکنند، باخته است.
چرچيل نمونهی ناسيوناليستیاست ستمکار که برای سرافرازی و سود ِ انگلستان بيشترين مردم جهان را آزرده است. شمار ِ شهروندانی، که چرچيل پس از پيروزی، از راه ِ کينه توزی، در بمباران ِ شهرهای آلمان، ناجوانمردانه نابود کرده، بسيار افزون بر شمار کسانی است که هيتلر " در درازای جنگ" از مردمان اروپا کشته است. چرچيل انگلستان را به کردار، در پيوند با جهان آزاری، نيرومند ساخته است.
رضا شاه، در برابر اين ناسيوناليستها، تنها ميهن پروریاست که بدون دست اندازی به سرزمينی و بدون دستدرازی به دارايی مردمان ِ ديگر به ميهن خود مهر ورزيده است. او آگاهانه در راه ِ سرفرازی و بازسازیی فرهنگ ِ ايران کوشيده و در اين راه جان باخته است.
رضا شاه بی گمان با برخی از کورانديشان، که 1400 سال، در زير ستم انسان ستيزان، از خويشتن و با فرهنگ خود بيگانه شده بودهاند، به تندی و به خشونت رفتار کرده است.
شريعت اسلام آتشی است زهرآگين که آزادگان را به بردگانی خودستيز بر میگرداند. آيا، در آن آشوب ِ لرزنده، کسی میتوانست؟ آتش ِ خردسوز ِ اسلام را تنها با اشک ِ ميهن پروران خاموش کند؟
شايد رضا شاه بر کسانی، که از نادانی بازيچهی آرمان ِ بيگانگان شده بودند، با خشم رفتار کرده است. بايد پذيرفت که، در آن زمان، نرمی و سُستی، در برابر يورش ايران ستيزان، نشان نابخردی بوده است.
سخن از ستايش رضاشاه يا نکوهش چرچيل نيست. سخن از سنجش ِ دو کردار ِ ناهمسوست که بيشتر با يکديگر يکسان پنداشته میشوند.
ناسيوناليست کسی است که برای زراندوزی و کشورآرايی، جهان و جهانيان را میآزارد. او برای بهره برداری، به بهانهی کمک به کشورهای پسمانده، جهانيان را، برای بردگی، به نابخردی میپروراند. او در سامان کشورش بر نابسامانیهای جهان میافزايد.
ميهن پرور کسی است، که ديدگاه ِ او از فرهنگ ِ بُنيان گذاران آن سرزمين گسترده شده است. او از مهرورزی به مردم و سرزمينش، در پيوند با جهانيان، کشوری را برای مردمانش میآرايد. او، با سامان دادن به کشورش، اندکی از نابسامانیهای جهان میکاهد.
دين ابزار ِ نادان پروری و جولانگاه انسان ستيزان است. ايدئولوژی برآيند ِ انديشهای است که فرمانروايی بر مردمان را در ويژگیهايی، برون از انگيزههای انسان، مرزبندی و پيش نويس میکند.
پيروان در مرزهای تاريک ِ نادانی بند هستند و اوامر ِ دينی يا دستورهای ايدئولوژی را کورکورانه دنبال میکنند. دين و ايدئولوژی در بر گيرندهی فرهنگ يا سرزمين ِ ويژهای نيستند. هر سرکردهای که از نابخردی، به يک دين يا به يک ايدئولوژی ايمان داشته باشد، میتواند هر سرزمين و هر مردمی را، در راه گسترش آن پندار، نابود کند.
مردمان بيشتر ناخودآگاه، کمتر آگاهانه، پديدهای را پرورش میدهند که کيستیی خود را در آن پديده میپندارند. زيرا انسان به آسانی از خويشتن جدا نمی شود و هميشه به پديدهای مهر میورزد که هستیی خود را در آن باز میيابد.
مردمان خواهان ِ فرمانروا يا حکمرانی هستند، که برانگيزندهی مهری باشد که آنان را به هستیی خود شادمان کند تا آنها آسانتر بتوانند دشواریهای زندگی را بگشايند.
انسان ستيزان، شيادان و بيگانگان هنگامی میتوانند به آسانی بر مردمی حکمرانی کنند که مهر ِ مردم را به سوی پديدهای، که آنها نمايندگی دارند، برگردانند. تا کنون سوداگران دين، در اين بازار، از هر شيادی پيروزمند تر بودهاند. زيرا دينمداران خرد و وجدان ِ آيندگان را هم پيشاپيش به کژروی میگردانند .
مردمی که به عقيدهای، چه به زور و چه از نادانی، ايمان آوردهاند، اندک اندک، آن عقيده را جايگزين کيستیی خود میسازند. آنها نه تنها مهر خود را وآنکه خرد خود را هم در چرخهی آن عقيده یا ايدئولوژی به کار میبرند. مردمی، که خرد و کيستی آنها در بندهای پنداری گرفتار باشند، آنها بردگان ِ سوداگرانی میشوند که بر عقيدهی آنها، به کردار بر خرد و وجدان ِ آنها، حکمرانی میکنند.
اين بردگان که، از بيگانگی با خويشتن، کوتاه بين هستند در آزادی هم، بدون ِ بندهای بردگی، ، توان ِ پيشروی ندارند. از اين روی آنها در هنگام سختی و درماندگی تنها بندهای بردگی را دگرگون میسازند یا خود را به عقيدهی ديگری بند میکنند تا بتوانند چشم بسته گام بردارند. زيرا آنها از جُستن، از انديشيدن، از يافتن، از نوشدن و از ديدن میهراسند.
نمونه: برخی از مسلمانان ِ واريز شده به کشورهای "آزاد"، ديگر از محتسب و والی و قاضی هراسی ندارند، با اين وجود آنها، از ترس ِ تاريکیهای درون خود، اوامر امامی را گوسپندوار انجام میدهند.
کشور به سرزمينی گفته میشود که مردمانی با يک فرهنگ ( با يک بينش نه يک گويش) با آن سرزمين پيوند دارند. از اين روی کارکرد ِ مردم، در آميختگی با آن فرهنگ، ارزنده و با مهرورزيدن به آن کشور، سازنده میشود. بينش ِ مردم، از هستهیِ فرهنگ، گسترده و روينده و هستیی آنها در کشور پاينده میشود.
به سخنی ساده: کيستیی مردمان از فرهنگ و از سرزمين هستی میيابد. کسانی که کيستیی آنها از عقيدهای برآمده است، آنها از کشور تنها جای بهره برداری و جای مُريد پروری، نه جای سازندگی، را میشناسند.
يادآوری: مينوی مردم کردستان با زادگاه آنها آميخته شده و کيستیی آنان از بينش ِ انديشمندان ِ سراسر ايران ساختار يافته است. پهنهی کردستان در سرزمين ايران است و فرهنگ ايران از مرزهای چين و هندوستان تا سرزمين روم و يونان گسترده شده است.
ريشههای فرهنگ ايران، در واژگان ِ گويشها، هنوز زنده، دريغا خاموش، برجای ماندهاند. هر چند که خود ِ گويشها، در کينهی ايران ستيزان، آلوده شدهاند.
بايد اشاره کنم: مهری که ايرانِيان ِ کُرد، در پيوند با فرهنگ و سرزمين ايران، به پهنهی کردستان میورزند شايستهی ستايش و آفرين است. زيرا اين مردم مهر خود را از زمينی که به آنان جان بخشيده است فراموش نکردهاند. شايد هم برخی اين مهر را، از کوتاه بينی يا از ستمی که نامردمان ِ فرومايه بر آنها فرود میآورند، واژگون به کار میبرند.
دگرسو، با فرهنگ و ميهن پروری، پيوند شومی است که فريبخوردگان ايرانی با شريعتمداران ِ ايران ستيز بستهاند. شريعت اسلام هيولايی است جانستان و ننگين که مسلمانان ايرانی کيستیی خود را، در آن گندآب، آلوده ساختهاند، چنين پيوندی سزاوار ِ نکوهش و نفرين است.
هيتلر، از بدانديشی، کيستیی مردم ِ آلمان را به نژاد ِ ويژهای پيوند داد تا مردم خود را با آن نژاد، که در پنداری بافته شده بود، همانی بدهند. خودپرستی هميشه با کينه توزی و ديگر ستيزی همراه است. زيرا هيچ کس، در پندار هم، بهترين نخواهد بود مگر اين که او همه کس را به پستی و خواری سرکوب کند.
به هر روی هيتلر مردم ِ آلمان را، به خودپرستی برانگيخت، نه برای ناسيوناليسم وآنکه برای مردم ستيزی و جان آزاری. نازیها، مانند پيروان ِ خلافت فقيه، ديگر کسان را پست و خوار میداشتند تا پستی و فرومايگیی خود را بپوشانند.
دگرسو با نژادپرستان، که به پندارهايی بی بُن پيوند داشتهاند، مردمان ِ فرانسه، روسيه به ويژه مردم ِ انگلستان به ميهن خود پايبند بودهاند. فرمانروايان اين کشورها، میدانستند: کسانی، که به ميهن خود مهر بورزند، هيچگاه سروریی بيگانگان را نمی پذيرند.
اين مردمان در هنگام جنگ، که گاهگاهی هم در تنگی بودهاند، خود را به نازیها نباختهاند. سرانجام آمريکا، به اميد ِ داشتن ِ پايگاهی استوار، در دل اروپا، وارد ِ ميدان جنگ شده و مردم اروپا را از ستم نژادپرستان ِ هيتلر رها کرده و به کردار به سروری بر اروپا دست يافته است.
اگر خردمندانه بينديشيم خواهيم دانست که هيتلر ميهن ستيز بود نه ناسيوناليست. او از کژپنداری و نادانی مردم را به نژادپرستی کشانيد و آنها را از ميهن پروری جدا ساخت.
سخت ترين ستمی که از کردار ِ هيتلر برآمده، بر مردم و کشور آلمان، وارد شده است. زيرا، در پايان ِ جنگ، کشور و مردم آلمان به دشمنانان، که به راستی ناسيوناليست بودند، واگذار شدهاند.
آمريکا از آزمندی و سودجویی، نه برای انسان دوستی و آزادساختن گرفتاران، به سرکوب ِ آلمانیهای پرداخت. تا اين که نژادپرستان ِ آلمان شکست خوردند و خود را، بدون هيچ بند يا پيمانی، به نيروهای دشمن واگذار کردند.
خشونتها و ستمهایی که هم پيمانهای جنگ، پس از پيروزی، بر مردم شکست خوردهی آلمان، وارد آوردهاند کمتر از جانستانیهای هيتلر ننگين و شرم آور نيستند.
به هر روی ناسيوناليستهای راستين بر جهان ستيزان ( نژادپرستان) پيروز شدند. در آتش جنگ هر دو دسته در بی داد و جان آزاری کوتاهی نمی کردند. با اين تفاوت که پيروزمندان از مهر به کشور خود با نازیها میجنگيدند. ولی جهان ستيزان ِ هيتلر، در بندهای خودپرستی گرفتار و از جهانيان بيزار بودند. آنها برای سروری، بر جهان، جهانيان را میآزردند.
شيوهی بازارسازی، در جهان ِ امروز، جدا ساختن ِ مردمان از يکديگر است. سوداگران ِ جهانی در هر پهنهای، که زمينهی بازارسازی وجود داشته باشد، خودباختهای ناتوان را بر آن پهنه حاکم میسازند و سپس آن پهنه را کشور مینامند.
سرزمينهای نفت خيز، در کنارههای خليج فارس، برآيند ِ کشورسازی، بازارسازی و بی ريشه ساختن ِ مردمان هستند. اميران ِ بيابانهای آسمان خراش شده، باجگزارانی هستند که گوهر ِ گنج را، برای آرايش گنجينه به باجگيران ِ زورمند میپردازند.
اين کشورها، برای اين مردمان، آسايشگاههای زرينی هستند که به آنها پيش کش شدهاند. برای هر يک از اين مردمان، کشور سرزمينی است که، از بخشش ِ بيگانگان، برای زراندوزی، به آنها سپرده شده است.
مردمی، که رشتههای همبستگیی خود را فراموش يا آن رشته را پاره کردهاند، به آسانی فريب دروغوندان را میخوردند و به ستيزه جويی و کينه توزی با همبودان ميهن خود میپردازند. آنها، در اين کژرفتاری و بدانديشی، از ميهن خود جدا و در نوکریی بيگانگان بند میشوند.
جهانداران شهروندان خود را، در پيوند به سرزمين، ناسيوناليست، پرورش میدهند تا همه بخشهای آمريکا يا بريتانيای بزرگ به هم پيوسته بمانند. همين زورمندان، برای کشورسازی، بر آن کوشنده هستند که انگيزهی ميهن پروری را، در مردمان ِ سرزمينهای به هم پيوسته، بخشکانند تا بتوانند برآنان، در بخشهاي پاره از هم، حکمرانی کنند.
اين زورمندان، برای پاره کردن اين سرزمينها، ابلهی خردسوخته را ياری میکنند که او شماری ناآگاه و خودپرست را، با مژدهی آب ِ زمزم در سراب، بفريبد تا آنها، به گمان اين که در سراب آرزو سيرآب خواهند شد، چشمه زارهای ميهن ِ خود را بخشکانند.
جهانداران هميشه کسی را برای حکمرانی، در اين پهنهها، برمی گزينند که او ناتوان، سُست و ترسو باشد. چنين گماشتهای، بدون پشتيبانیی زبردستان، توان ايستادگی ندارد. از اين روی جهانداران، هرگاه که نياز داشته باشند، دست نشاندهی خود را رها میکنند، نوبل نشانی يا شياد ديگری را آزاديخواه مینامند تا او برای مردم انقلاب کند. سرانجام حاکم سرنگون، مردم سردرگم و جهانداران سرافراز میشوند.
مردمی که فريب چنين خودفروختگانی را بخورند، آنها بی گمان، در دام دست نشاندگان ِ دشمن گرفتار میشوند و هرگز به خوشبختی نمی رسند. زيرا خوش زيستن به جهان بينی و نگرش مردمان بستگی دارد نه به پهنهای که بيگانگان از آنها بهره برداری میکنند.
به هر روی جهان آزاران، در کشورهای پسمانده هم يک پيشوا، يک مرشد، يک آيت الله يا قهرمانی را برای حکمرانی پرورش میدهند تا، هر زمانی که نياز داشته باشند، بتوانند ديگری را به جای او بر کرسی بنشانند.
شيرهی سخن در اين گفتار اين است: آزادی مردمان ايران، يا هر مردمی، تنها از راه شناخت و پيوند با ارزشهای فرهنگ ِ خودشان میگذرد. از آنجا که مردمان ايران همگی دارای يک بينش ِ ارزنده، يعنی يک فرهنگ ِ باشکوه هستند آنها از يکديگر جدا ناپذيرند.
زيرا ارزشهايی که در بُن نهاد و در ديدگاه آنان فرونشسته است از يک چشمه جوشيدهاند. يا بهتر بگويم، تراوش بينش ِانديشمندان ِ کُهن در اين سرزمين، چشمهايست که در سراسر ايران روان گشته و در جان ِ همگان آميخته شده است.
فرهنگ ايرانيان به انديشه و جهان بينیی انديشمندانی بستگی دارد که در اين سرزمين پرورده شدهاند. فرهنگ چشمهی جوشان ِ انديشهها و بر زمينهی جهان بينیی آزادانديشان است و به زبان يا گويشهای گوناگون بستگی ندارد.
برای نمونه: بينش زرتشت شاخهايست که از فرهنگ ايران برآمده است. فلسفهی پلاتون هم از فرهنگ يونان روييده است. آنها دو جهان بينیی گوناگون هستند که به خرد و انديشهی اين آموزگاران بستگی دارند نه به زبان پهلوی يا زبان يونانی.
گرچه واژگان را نمیتوان، همسنگ و هم مايه، به زبانی ديگر بر گرداند. ولی انديشه يا پندار را میتوان در هر زبانی بازگو کرد.
مردو آناهيد
دريافت بازتاب از ديدگاه خوانند گان: MarduAnahid@yahoo.de